تبليغاتX
مادر
دوستت دارم

حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیها) میفرمایند:
هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد ، از آتش جهنم دور می ماند.


 


حرف خودمونی:همه می دونیم که هیچ جوره نمی تونیم از محبت های بیشمار پدر و مادر عزیزمون به هیچ نحوی قدردانی کنیم و کاری کنیم که گوشه ای از محبت هاشون رو جبران کنیم ولی میتونیم با محبت و احترام بی مثل و مانند به این دو فرشته دل اونها رو از خودمون راضی نگه داریم.

با آرزوی اینکه هیچ وقت پدر و مادر عزیزت رو از خودت نرنجونی و همیشه با عشق و محبت به این دو فرشته زیبای زندگیت نگاه کنی.

با آرزوی سعادت،کمال و سلامتی و طول عمر بینهایت برای همه پدر و مادرهای عزیز و دوست داشتنی.


درخواست خودمونی:برای یکبار هم که شده دست و پای پدر و مادر عزیزت رو ببوس لذتش رو خودت میفهمی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 20:6  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 

دوست دارم
دوست دارم با تو در باران قدم بزنم و تو را
که به زلالی باران هستی در کنارم داشته باشم
دوست دارم تو را که سرسبز ترین خاطره ذهنم
هستی.برای همیشه چون ترانه های کودکی ام
زمزمه کنم.دوست دارم فقط تو را از خدا آرزو
کنم .فقط تو را ....

....................

مادرم بیتو فردایی ندارم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 21:31  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 

سلامی به گرمی آفتاب به تمامی مادران ایران زمین

سال نو رو به تمام مادران تبریک عرض میکنم مخصوصا به مادر خودم

دست همتونو میبوسم بهشت زیر پای مادران است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم فروردین 1390ساعت 13:30  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 

یك سخنران معروف در مجلسی كه دویست نفر در آن حضور داشتند، یك اسكناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه كسی مایل است این اسكناس را داشته باشد؟

دست همه حاضرین بالا رفت.

سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسكناس را به یكی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم كاری بكنم.

و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسید: چه كسی هنوز مایل است این اسكناس را داشته باشد؟

و باز دستهای حاضرین بالا رفت.

این بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روی زمین كشید بعد اسكناس را برداشت و پرسید: خوب حالا چه كسی حاضر است صاحب این اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت

سخنران گفت: دوستان، با این بلاهائی كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چیزی كم نشد و همه شما خواهان آن هستید.

و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی كه می گیریم یا مشكلاتی كه روبرو می شویم و احساس می كنیم كه دیگر پشیزی ارزش نداریم و كسی به ما توجهی ندارد و خود را شكست خورده می دانیم، ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینكه چه بلائی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را به عنوان یك انسان كامل از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی كه دوستمان دارند وخدای بزرگ، آدم پر ارزشی هستیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 15:11  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 

شعر اي واي مادرم که استاد شهريار به مناسبت از دست دادن مادرش سروده است.
البته من تنونستم شعري از وي به زبان آذري در مورد مادر پيدا کنم.

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر کنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خويش هم بسر کار خويش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل کوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هرجا شده هويج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف است کوچه ها
او از ميان کلفت و نوکر ز شهر خويش
آمد بجستجوي من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ کرد
آمد که پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يک خانه فقير
روشن کند چراغ يکي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي است باخدا
هر صحن و هر سراچه يکي دادگستري است
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا کفيل خرج موکل بود وکيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يک زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من است
انصاف ميدهم که پدر رادمرد بود
با آنهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي که مرد ، روزي يکسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يک چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و کله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو کنار
کفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در کنار پدر زير خاک رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يک ختم هم گرفته شد و پر بدک نبود
بسيار تسليت که بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه گفت :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين که بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر روي من کشيد
ليوان آب از بغل من کنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يک خواب سهمناک و پريدم بحال تب
نزديکهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده است .
نه او نمرده است که من زنده ام هنوز
او زنده است در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
کانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
آن شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد آنکه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي که ميسرود
با قصه هاي دلکش و زيبا که ياد داشت
از عهد گاهواره که بندش کشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا کوک کرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده کاشت
وانگه باشکهاي خود آن کشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن آن اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال کرد پرستاري مريض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه کرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يکروز هم خبر : که بيا او تمام کرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد کوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط کج و کوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يکي نماز
يک اشک هم بسوره ياسين چکيد
مادر بخاک رفت .
آنشب پدر بخواب من آمد ، صداش کرد
او هم جواب داد
يک دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد که مادره از دست رفتني است
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد که جان او بجهان بلند برد
آنجا که زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، که بدرقه اش ميکند بگور
يک قطره اشک ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مبارکت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي که بهم زد سکوت مرگ
من ميدويدم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاک
خود را بضعف از پي من باز ميکشيد
ديوانه و رميده ، دويدم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز آن سفيدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و کله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميکنند
پيچيده صحنه هاي زمين و زمان بهم
خاموش و خوفناک همه ميگريختند
ميگشت آسمان که بکوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهکار من سياه
وز هر شکاف و رخنه ماشين غريو باد
يک ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نگفتني
ديدم نشسته مثل هميشه کنار حوض
پيراهن پليد مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولي دلشکسته بود :
بردي مرا بخاک کردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم
+ نوشته شده در  شنبه یکم خرداد 1389ساعت 13:11  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 14:24  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 
یار من در مرگ من رقصیدنت دیگر چرا ؟ گریه کن بر شام من خندیدنت دیگر چرا ؟ خنجرت ای دوست چون بر قلب من رخنه کرد !!!خنجر از دشمن قبول ... از دوستان دیگر چرا

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا

خانه كوچك ما سيب نداشت

 

 

نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم

که از خاک گلویم سوتکی سازد،

گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی

دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،

بدین سان بشکند در من،

سکوت مرگبارم را.........

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه ؟

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه ؟

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره

باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی

راضی به با من بودنت حتی ازین کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پر پر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 6:36  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 
فداي تو مادر دوستت دارم

نور ديده‎ام‎، فصل جدايي ظاهري ما از هم فرا رسيد و تو براي درس خواندن راهي دياري ديگر شده‎اي‎. انگار همين ديروز بود كه پرستار سفيدپوش با لبخند زيبايش تو را براي اولين بار در آغوشم گذاشت‎. تو پسر عزيزم را، با آن صورت پف كرده و دست‎ها و پاهاي كوچك و تپل‎. دكتر گفت تو پهلوان همه نوزاداني بودي‎ كه آن روز در آن بيمارستان به دنيا آمدي‎. شايد به همين خاطر پدرت اسمت را پوريا گذاشت تا نه فقط در ظاهر كه خوي پهلواني را هم در خود بپروراني‎. و زمان چه زود مي‎گذرد...
    دلم مي‎خواهد چند كلمه با تو حرف بزنم‎. تو ظاهراً راهي غربت هستي‎. اما بدان غربت آنجاست كه خدا با تو نباشد. پس هيچ جاي زمين و كائنات هيچكس غريب نمي‎ماند مگر بي‎ياد خدا باشد. تو را به پروردگار يكتا مي‎سپارم‎، او كه قبل از من تو را ديده بود و مي‎دانست كه بهترين پسر دنيا برايم تو هستي‎. مثل هر فرزندي براي مادرش‎. و قصه زندگي ما با كودكي و نوجواني تو چه شيرين و پرخاطره گذشت‎. خدا را شكر مي‎كنم كه امانتدار موهبت زيباي او بودم‎.
    پسرم شايد بخواهي گاهي من يا پدرت را صدا بزني اما فراموش نكن كسي كه حتي يك لحظه از تو دور نيست‎، خداست‎. پس هر وقت كمك خواستي پيش از ما او را صدا كن‎. او كه هميشه باتوست‎، حتي در خواب و در اوقات رنج و ناهمواري‎. تو مي‎تواني او را از طريق قلبت با تمام وجود حس كني‎. فرزندم هر جاي دنيا كه باشي تنها مي‎تواني به يكي كاملاً اطمينان كني و آن خداست‎. فقط از قوانين پروردگار يكتا تبعيت كن‎. بدان كه او حتي بيشتر از من و پدرت تو را دوست دارد. پسرم‎، همه انسان‎ها بالاخره روزي‎ همديگر را تنها خواهند گذاشت پس به كسي تكيه كن كه حتي يك ثانيه هم تنهايت نمي‎گذارد.
    خوشبخت ما كه تو هديه زندگي‎مان هستي و خوشا به حال تو و هر كسي كه خدا را دارد. پهلوان‎ كوچك زندگي من‎، اميدوارم روزي در ميان رستگاران‎، پهلوان بزرگي باشي‎. فداي تو مادرت‎.

علي اي هماي رحمت

همه شور شهريار شعري مي شود در مدح «سحاب رحمت » و عالِمي در دياري ديگر شعر و شاعر را در روياي صادقه اش مي بيند و اين بهانه اي مي شود براي ديدارشان كه با هم بگويند:
    «علي اي هماي رحمت تو چه آيتي خدا را
    كه به ما سوي فكندي همه سايه هما را
    دل اگر خداشناسي همه در رخ علي بين
    به علي شناختم من به خدا قسم خدا را»
    و خداي علي نه با چشم ظاهر كه با دل سرشار از ايمان درست دريافته مي شود. خدايي كه «قريب الاشيا» ست و نه چسبيده به آن ها و «بعيد منها» است نه بيگانه با آن ها. او سميع است و همه دعاهاي همزمان را مي شنود. دعاهايي كه برخي اجابت و بعضي حكيمانه و به مصلحت رد مي شوند.
    خداي علي تعداد قطره اي باران را در كائنات مي داند و از مكان ريزش هر برگي با خبر است . او متكلمي است كه با موسي (ع ) حرف مي زند اما نه با انديشه و با زبان ظاهر. اراده مي كند، نه از روي آرزو. لطيف است اما مخفي نيست . بزرگي است كه جفا نمي كند. رحيم است نه نازك دل . اوست كه در شب تيره مي داند چند مورچه بيدارند. هيچ حركتي از او پنهان نمي ماند.
    اشهد ان لا اله الا اللّه و تبارك اللّه به خاطر خلق احسن شه ملك لافتي كه بعد نبّــي بهترين بشر و در آسمان معنويت از همه خورشيدها و ماه ها بهتر است .
    اي خدا، علي بهانه اي است براي معرفت تو كه پيش از كرسي ، آسمان و زمين و جن و انس همواره وجود داشته اي . من كه در وصف ولي ات مانده ام چگونه تو را توصيف كنم . تنها شهادت مي دهم كه احدي و در برابر بزرگي ات پيشاني بر خاك مي سايم .

جسم خاکي

جسم خاكي‎، دل آسماني‎. تن سوزي و دل آرامي‎. شعبان مي‎رود و من‎ِ منتظر، روزه‎دار عاشقي مي‎شوم‎ كه از «واسع دعائي اذا دعوتك‎» مناجات شعبانيه به ربنّاي سي غروب رمضان مي‎رسد. پس هر غروب‎ بلند مي‎خوانم‎: «ربنّا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهب‎ّ من لدنك رحمه انك انت الوّهاب‎». ماه دلدادگي ديگري در راه است‎. ماه نزول كتاب جاويدان و «اغفرلي تلك الذنوب العظام‎». ماهي كه‎ براي درك شب قدرش به معرفت فاطمه (س‎) رو مي‎آورم‎. پس روزه‎دار عاشقي مي‎شوم كه از فراق گل‎ يار، گلاب قرآن و عترت را مي‎بويد.
    اي كه عَلي‎َ كل شي‎ء قديري‎، به اين عاشق دل خسته در مسابقة خشنودي ماه مبارك نظر كن كه قرب‎ تو آرزوي من است‎، يا غايه الطالبين‎.

دختر چشم‌ بادامي‌ آويزي‌ از ماهي‌ بر گردنش‌ داشت‌...

دختر چشم‌ بادامي‌ آويزي‌ از ماهي‌ بر گردنش‌ داشت‌. ماهي‌ زنده‌ در محفظه‌اي‌ كوچك‌ و پلاستيكي‌ به‌شكل‌ قلب‌ اسير بود و با اكسيژن‌ فشرده‌ فقط سه‌ ماه‌ فرصت‌ زندگي‌ داشت‌. او از ميان‌ آب‌ها آمده‌ بود تادخترك‌ چيني‌ براي‌ نود روز سعادتمندتر زندگي‌ كند€ >يوي‌< يا ماهي‌ با خودش‌ خوشبختي‌ آورده‌ بود و>ليانو< مخترع‌ گردنبند به‌ بهاي‌ بدبختي‌ و مرگ‌ او چنين‌ چيزي‌ را باعث‌ شده‌ بود.
    دريا اما ماهي‌ هايش‌ را شمرد. يك‌ >يوي‌< كم‌ شده‌ بود. خدا طغيان‌ را به‌ آب‌ آموخت‌ تا گاهي‌ عدالت‌ رابه‌ آدمي‌ متذكر شود. اينكه‌ حرص‌ تاوان‌ دارد و زيبايي‌ عدالت‌ مي‌طلبد.
    آدم‌هايي‌ هستند كه‌ كارشان‌ بررسي‌ علل‌ حوادث‌ غيرمترقبه‌ طبيعي‌ از جمله‌ درياهاست‌. آن‌ها باعينك‌هاي‌ ته‌ استكاني‌ و كتاب‌هاي‌ قطور و دستگاه‌هاي‌ مجهز سال‌هاست‌ كه‌ مشغول‌ به‌ كارند، بي‌آنكه‌ماهي‌ و آب‌ را بفهمند. آن‌ها فرياد صدف‌ را هرگز نمي‌شنوند. صدفي‌ بارها فرياد زد: >مرواريد نزد من‌است‌. بيا براي‌ تو. به‌ ماهي‌ كوچك‌ كاري‌ نداشته‌ باش‌. اما >ليانو< هرگز صدايش‌ را نشنيد. درست‌ مثل‌دانشمندي‌ كه‌ هيچ‌ وقت‌ اشك‌ ماهي‌ها را نديد و اخم‌ اقيانوس‌ را باور نكرد. او خودش‌ را عقل‌ كل‌مي‌داند و مي‌خواهد هر چيزي‌ را توجيه‌ علمي‌ كند. او نمي‌فهمد كه‌ فرشته‌ نگهدارنده‌ باد دوست‌درياست‌. و اگر كسي‌ حق‌ ماهي‌ها را پايمال‌ كند، آن‌ها تاوانش‌ را به‌ زبان‌ سيل‌ و سونامي‌ به‌ آدم‌ها يادآورخواهند شد.

زيباست او

داشتم به زيبايي خدا فكر مي ‎كردم و اينكه بي ‎نهايت زيبايي او يعني چه؟ به ذهنم آمد بنويسم:
    من از روئيدن يك گل ميان سنگ
    يا برفي نشسته روي كاجي سبز، خوشرنگ
    من از صبحي كه شبنم مي ‎شود مه
    در ميان سبزه ‎زاري دور
    و بلبل مي ‎كشد سر با عطش آن را
    به وقت تشنگي با شور
    من از اين صحنه ‎ها حس مي ‎كنم زيباست او
    چـقدرش را نـمي ‎دانم بـگو هر جـاست او
    همسرم عرفان مي ‎داند، دارم يادداشت اين شماره را مي ‎نويسم ‎ . از اتاق نشيمن بلند مي ‎گويد: «يادت نرود براي مردم توضيح بده كه چرا قيمت مجله را 700 تومان كرديم ‎ . بنويس كه ما اولين نشرية خانوادگي هستيم ‎ كه مجله را با صفحات تمام گلاسه در سراسر ايران به دست مردم مي ‎رسانيم نه فقط در تهران ‎ ! و قيمت كاغذ گلاسه چقدر گران است ‎ ». مي ‎گويم عزيزم ‎ ! من اهل چانه زدن نيستم ‎ . مردم نياز به خواندن توضيحات ما ندارند، خودشان بهتر مي ‎دانند و زيرلب تكرار مي ‎كنم «هوالرّزاق ‎ ». روزي ما در آسمان تعيين مي ‎شود نه روي ‎ زمين.
    
    بگذريم هنوز به هوالجميل مي ‎انديشم ‎ . باز به ذهنم مي ‎آيد:
    من از لبخند يك مادر
    همان وقتي كه مي ‎نوشد زير شير گرم او
    نوزاد دلبندش
    و مشت كوچك رقصان كودك
    با نگاه خيره ‎اش بر چهره مادر
    دو چندان مي ‎كند مهرش
    من از اين صحنه ‎ها حس مي ‎كنم زيباست او
    چقدرش را نمي ‎دانم بگو هر جاست او
    
    ميترا سهيل
    

چند وقتي است

چند وقتي است يك طوطي مهمان خانه‎مان شده‎. نه مثل آن طوطي مثنوي‎. نه‎، از هندوستان نيامده‎ كه از لب مرز و به گفتة فروشنده‎اش در پاكستان به دام شكارچي افتاده‎. بگذريم‎، مهم اين است كه از طوطي‎ها چيزي نمي‎دانستم و به خاطر آن ناچار شدم از اين و آن بپرسم‎. بخوانم و در اينترنت جست و جو كنم‎. حتي كار به دامپزشك و مولتي ويتامين كشيد. طوطي تحميل شده را از روي مهر به فرزندم‎ پذيرفتم اما كم‎كم مهر او به دل همه‎مان نشست‎. كاسكو است اما تا مدت‎ها ساكت بود. بي‎پر و زشت‎. صاحب قبلي ظاهراً چندان به او نرسيده بود. او مثل ما آدم‎ها نيازهايي دارد. غذايش تخمه و شاهدانه و ذرت است‎. وقتي آب مي‎خورد و سرش را بالا مي‎گيرد نمي‎دانم چرا فكر مي‎كنم مي‎گويد سبحان ا.... اگر تنهايش بگذاريم‎، قهر مي‎كند و صدايي از او در نمي‎آيد. هر وقت نگاهش مي‎كنم فوراً كلمات جنگل‎، بوي چوب‎، آزادي و طوطي‎ها در ذهنم تداعي مي‎شوند. جاي او در جنگل سبز است نه خانة آجري ما. مطمئن نيستم كه ما بتوانيم او را از تنهايي در آوريم و او هم‎. اغلب پشت پنجره بيرون را نگاه مي‎كند و صدايي كه بيشتر شنيده يعني دزدگير ماشين‎ها را در مي‎آورد و گاهي شبيه كلاغ صدا مي‎دهد. اين طوطي‎ شهر زده صداي مردي را كه هر روز با وانت از كوچه‎مان رد مي‎شود و با بلندگو كابينت‎ها و اسباب‎هاي‎ زيادي خانه‎ها را مي‎خرد، تقليد مي‎كند. اصلاً چه فرقي مي‎كند كه بگويد «تو مثل گلي‎» يا «قارقار» كند، مهم اين است كه هر چيزي در اين عالم بايد در جاي خودش باشد! طوطي‎ها در جنگل و آدم‎ها در شهر. شايد به همين خاطر است كه گاهي بچه‎ها در جنگل مورد پذيرش گرگ‎ها يا ميمون‎ها قرار مي‎گيرند و درست مثل آن‎ها زوزه مي‎كشند. سرگذشت مستندشان را گاهي در مجله مي‎نويسيم‎.
    من به معاملة نامرئي جنگل و شهر مي‎انديشم‎. فرشته‎ها مي‎دانند كه اگر طوطي‎ها را به جنگل پس‎ بدهيم‎، مهر به سينة پدرها و مادرهايي كه فرزندشان را به دست گرگ‎ها مي‎سپارند، باز خواهد گشت‎.

بانو، حاجيه‌ پاپي‌ سلام‌. منم‌،...

بانو، حاجيه‌ پاپي‌ سلام‌. منم‌، همان‌ كه‌ در مسجد شجره‌ با هم‌ محرم‌ شديم‌. چقدر نگران‌ بودي‌ و دنبال‌كسي‌ مي‌گشتي‌ تا به‌ نيابت‌ از تو نماز طوافت‌ را بخواند، چون‌ گفته‌ بودند كه‌ تلفظت‌ اشكال‌ دارد! و من‌چقدر خوشحال‌ بودم‌ كه‌ همه‌ را درست‌ ادا كرده‌ام‌! گوشه‌ لباسم‌ را مي‌كشيديد كه‌: «روله‌ خو تو بو تا ما هم‌بوييم‌» يعني‌ عزيزم‌ تو بگو تا ما هم‌ بگوييم‌. دوستانت‌ مي‌گفتند خدا را خوش‌ نمي‌آيد كه‌ من‌ تنها براي‌خودم‌ بگويم‌. هي‌ مي‌گفتم‌ حاجيه‌ پاپي‌ بگو لبيك‌ و تو مي‌گفتي‌ لبيك‌! و بعد از چند بار تمرين‌ آخر سرگفتي‌: «مه‌ نتونم‌» يعني‌ من‌ نمي‌توانم‌. حاجيه‌ پاپي‌ به‌ همان‌ كربلايي‌ كه‌ رفته‌اي‌ قسم‌ كه‌ مهم‌تر از لفظت‌نيت‌ توست‌، همانطور كه‌ حي‌ بلال‌ به‌ حي‌ خيلي‌ها مي‌ارزيد. باور كن‌ قطره‌هاي‌ اشك‌ تو را كبوتران‌مسجد شجره‌ به‌ خاطر سپردند و زمين‌ مسجد همانطور كه‌ سر به‌ سجده‌ گذاشتي‌ فرداي‌ قيامت‌ به‌ زبان‌آمده‌ و شهادت‌ خواهد داد كه‌ تو خالصانه‌ نماز خواندي‌.
    حاجيه‌ پاپي‌، من‌ و تو همسفر راه‌ كعبه‌ بوديم‌. من‌ حمال‌ علمي‌ بودم‌ كه‌ جز غرور چيزي‌ برايم‌ نداشت‌و تو با صفاي‌ دلت‌ آمده‌ بودي‌. هر دو در طواف‌ هر دو در سعي‌ و هر دو آب‌ زمزم‌ نوشيديم‌ و من‌ دعاكردم‌ كه‌: «اللهم‌ اجعله‌ علما نافعا و رزقا واسعا و شفائا من‌ كل‌ داء و سقم‌». و علم‌ نافع‌ پاره‌ كردن‌ تمام‌كتاب‌هايي‌ است‌ كه‌ تا حال‌ خوانده‌ام‌. همه‌ علم‌ نافع‌ آن‌ بود كه‌ تو ناخوانده‌ داشتي‌! تو كه‌ نگاهت‌ اغلب‌ به‌آسمان‌ و لبانت‌ به‌ ذكر بود. حاجيه‌ پاپي‌ دعا كن‌ كه‌ خدا لبيك‌ مرا هم‌ پذيرفته‌ باشد.
    ميترا سهيل‌
    

عيد بهانه‌اي‌ است‌ براي‌ پاك‌ كردن‌ شيشه‌هاي‌ پنجره‌...

عيد بهانه‌اي‌ است‌ براي‌ پاك‌ كردن‌ شيشه‌هاي‌ پنجره‌ و پنجره‌ روزني‌ است‌ براي‌ سلام‌ كردن‌ به‌ همسايه‌خانه‌، آدم‌هايي‌ كه‌ در برج‌ آجري‌ با ما زندگي‌ مي‌كنند. اي‌ همسايه‌ خانه‌، آش‌ يزدي‌ و نذري‌ و محبت‌ همه‌شما نمك‌ گيرمان‌ كرده‌، از ما راضي‌ باشيد.
    اما همسايه‌اي‌ نزديك‌تر به‌ من‌ هست‌ كه‌ با هر گناهم‌ غمگين‌ مي‌شود. او يك‌ فرشته‌ است‌ و تحمل‌بدي‌ را ندارد. عيد است‌، به‌ فرشته‌، اين‌ همسايه‌ نفسم‌ سلام‌ مي‌كنم‌ و پنجره‌اي‌ رو به‌ آسمان‌ برايش‌مي‌گشايم‌، يك‌ نورگير تا بتوانم‌ با آواز خوش‌ اذان‌ شادش‌ كنم‌. فرشته‌ عزيزم‌، همسايه‌ خوب‌ نفسم‌ تو يك‌بار سجده‌ام‌ كرده‌اي‌ و من‌ تا ابد به‌ تو بدهكارم‌. همنشيني‌ات‌ مستدام‌ باد.
    اي‌ همسايه‌ نزديك‌ نزديك‌تر به‌ من‌ كه‌ با دلم‌ مجاور نشسته‌اي‌ و پنجره‌ حكمت‌ را شفاف‌ مي‌خواهي‌.مي‌دانم‌ دلت‌ مي‌گيرد وقتي‌ غبار فتنه‌ و حيرت‌، شيشه‌ دل‌ مرا مكدر مي‌كند، مي‌شويمش‌، با آب‌ عشق‌، تاعيد يقين‌ بر ما مبارك‌ باشد.
    هر همسايه‌ را بر من‌ حقي‌ است‌، اما تو اي‌ همسايه‌ جان‌ آنچنان‌ نزديكي‌ كه‌ خانه‌ يكي‌ شده‌ايم‌. ادب‌حكم‌ مي‌كند به‌ حرمت‌ نفخت‌ فيه‌ من‌ روحي‌، خاطرم‌ را سرشار از تو سازم‌. اين‌ خاك‌ كه‌ اصل‌ تيرگي‌ من‌است‌ فداي‌ روشني‌ات‌ باد كه‌ هرگاه‌ بخواهي‌ نيستم‌ و تا تو نخواهي‌ همچنان‌ مجاور همسايه‌هاي‌ دور ودورترم‌.

با فاميل‌ دور هم‌ نشسته‌ايم‌...

با فاميل‌ دور هم‌ نشسته‌ايم‌. پسر جوان‌ در جمع‌ نشسته‌ اما با ما نيست‌. يا با تلفن‌ همراهش‌ حرف‌مي‌زند يا مرتب‌ پيام‌ كوتاه‌ مي‌فرستد. گاهي‌ تبسم‌ مي‌كند، گاهي‌ اخم‌. حركات‌ صورتش‌ مملو از هيجانات‌مختلف‌ است‌ و سريع‌تر از هر ماشين‌ نويسي‌، پيام‌ها را تايپ‌ مي‌كند، بي‌آنكه‌ حتي‌ به‌ صفحه‌ كليدموبايلش‌ نگاه‌ كند.
    چند ثانيه‌ يك‌ بار صداي‌ دريافت‌ پيامك‌ او موزيك‌ متن‌ مجلس‌ ما شده‌. بزرگ‌ترها مشغول‌ مهيا كردن‌سفره‌ شامند و با هم‌ حرف‌ مي‌زنند. كنجكاوانه‌ از او مي‌پرسم‌:
    ـ كيه‌؟ قضيه‌ جديه‌؟
    مي‌گويد: «نه‌ بابا، بي‌خيال‌، سركاريه‌!» الكي‌ دارم‌ قربون‌ صدقه‌شون‌ مي‌رم‌، باورشون‌ شده‌!
    و بلند بلند مي‌خندد.
    مي‌گويم‌: چرا جمع‌ مي‌بندي‌؟ مگه‌ چند نفرن‌؟
    مي‌گويد: «حدودا 6 ـ 5 نفري‌ مي‌شن‌. البته‌ به‌ جز سه‌ نفري‌ كه‌ همين‌ امروز ديليتشون‌ كردم‌!»
    مي‌پرسم‌: چطور مي‌توني‌ با احساسات‌ اونا بازي‌ كني‌؟
    مي‌گويد: «اي‌ بابا، خودشون‌ ساده‌ و زود باورن‌، من‌ چي‌ كار كنم‌؟!»
    او در حين‌ حرف‌ زدن‌ با من‌ حداقل‌ ده‌ پيامك‌ دريافت‌ كرده‌. هم‌ جواب‌ سؤال‌هاي‌ مرا مي‌دهد و هم‌پيام‌ مي‌فرستد. پيام‌هاي‌ عاطفي‌ به‌ قول‌ خودش‌ سركاري‌!
    چشم‌هايم‌ روي‌ گل‌هاي‌ قالي‌ خيره‌ مي‌ماند. ياد گلرخ‌ و ابراهيم‌ اديب‌ در سريال‌ شهريار مي‌افتم‌ و سرم‌را به‌ نشان‌ تأسف‌ تكان‌ مي‌دهم‌.

پاهايت‌ را هر كجاي‌ زمين‌ كه‌ بگذاري‌ آن‌ را به‌ خاطر خواهد سپرد

پاهايت‌ را هر كجاي‌ زمين‌ كه‌ بگذاري‌ آن‌ را به‌ خاطر خواهد سپرد. جاهايي‌ قدم‌ بگذار كه‌ وقتي‌ فيلم‌ تكرارگام‌هايت‌ را گذاشتند از مكان‌هاي‌ رفته‌ پشيمان‌ نشوي‌.
    دست‌هايت‌ هر كاري‌ كنند، هر چه‌ را لمس‌ كرده‌ باشي‌ در حافظه‌ سر انگشتانت‌ باقي‌ خواهد ماند. خوشا به‌حال‌ دست‌هايي‌ كه‌ حرمت‌ نگه‌ مي‌دارند، مي‌آفرينند و سجده‌ مي‌كنند.
    هميشه‌ فكر مي‌كني‌ تو با چشم‌هايت‌ مي‌بيني‌ درحالي‌ كه‌ آنچه‌ را ديده‌اي‌ از چشم‌هايت‌ عكس‌ يادگاري‌خواهد گرفت‌ و روزي‌ به‌ تو يادآور خواهد شد كه‌ كجا را ديده‌اي‌.
    به‌ شعور سلول‌هاي‌ بدنت‌ و به‌ شعور طبيعت‌ ايمان‌ بياور و حواست‌ به‌ حرف‌ زدنت‌ باشد. گلي‌ كه‌ آن‌ روزفكر كردي‌ نمي‌شنود، تمام‌ حرف‌هايت‌ را به‌ خاطر سپرد تا روزي‌ بگويد كه‌ آنجا تنها نبوده‌اي‌.
    من‌ از ضبط هميشگي‌ تو حرف‌ مي‌زنم‌. از اثري‌ كه‌ بر هر چيزي‌ مي‌گذاري‌. آثاري‌ كه‌ هرگز از بين‌نمي‌روند.
    ما با هر حركت‌ و هر فكر در اين‌ دنيا گوشه‌اي‌ از شكل‌ خود را براي‌ آن‌ دنيا نقاشي‌ مي‌كنيم‌. كاش‌ اين‌تصوير زيبا باشد طوري‌ كه‌ وقتي‌ براي‌ آخرين‌ بار چشممان‌ را مي‌بنديم‌ دل‌ زمين‌ برايمان‌ تنگ‌ شود آن‌قدر كه‌ خاك‌ كربلا هنوز به‌ خون‌ حسين‌(ع‌) مي‌بالد و دلتنگ‌ اوست‌.
    

ميترا سهيل‌
مثل‌ «كنعان»

مثل‌ «كنعان»
    شنا هم‌ كه‌ بلد باشي‌ف،ر درياي‌ غرور غرق‌ مي‌شوي‌، اگر اهل‌ نباشي‌
    آشنا بايد، مثل‌ نوح،اشك‌ ريخت‌، پسر دورتر شد
    استغفرا... گفت‌،آسمان‌ ديگر نباريد.
    نوح‌، «يوسف‌» نداشت!
    ميترا سهيل‌

اولين‌ دو برادر، مسابقه‌ اخلاص‌

اولين‌ دو برادر، مسابقه‌ اخلاص‌
    رمز قبولي‌، آتش‌
    شتر سوخته‌ سهم‌ هابيل‌، قرباني‌ حرص‌،
    او كه‌ صداي‌ «قارقار» را هرگز نشنيد.
    ديگري‌ حريص‌
    رسم‌ دفن‌ از زاغ‌ آموختن‌،
    سهم‌ قابيل‌ كه‌ لايق‌ وحي‌ نبود.

بارها گريه‌ كرده‌ بود، خيلي‌ زياد...

بارها گريه‌ كرده‌ بود، خيلي‌ زياد. اما به‌ چيزي‌ كه‌ مي‌خواست‌، نرسيده‌ بود. از آوارگي‌ خسته‌ شده‌ بود اماانگار خستگي‌ به‌ تنهايي‌ كافي‌ نبود. او هنوز به‌ اطرافيانش‌ اميد داشت‌. به‌ برادرش‌، به‌ دوستش‌ و به‌ آن‌ آدم‌خيرخواه‌.
    روزي‌ كه‌ از همه‌ نااميد شد، روزي‌ كه‌ همه‌ جوابش‌ كردند و كسي‌ روي‌ زمين‌ نبود كه‌ به‌ فريادش‌ برسد،دلش‌ شكست‌ و گريه‌ كرد. فرشته‌ها، اشك‌ها و دل‌ شكسته‌ زن‌ را پيش‌ خدا بردند و خدا به‌ راحتي‌ خانه‌اش‌ رابه‌ او پس‌ داد، طوري‌ كه‌ هيچ‌ كس‌ باورش‌ نمي‌شد، حتي‌ خود زن‌.

جسدش‌ بعداز گذشت‌ اين‌ همه‌ سال‌، سالم‌ سالم‌ بود...

جسدش‌ بعداز گذشت‌ اين‌ همه‌ سال‌، سالم‌ سالم‌ بود و بوي‌ گل‌ مي‌داد. وقتي‌ گروه‌ تجسس‌ او را از زيرخاك‌ بيرون‌ كشيدند، انگار تازه‌ شهيد شده‌ بود. خاك‌ جنوب‌ از اين‌ كه‌ مونس‌ پاكي‌ را از آن‌ جدا مي‌كردند،غمگين‌ شد. هيچ‌ موجودي‌ زير خاك‌ جرأت‌ نكرده‌ بود حتي‌ به‌ بدن‌ او نزديك‌ شود. همه‌ با او در صلح‌ بودند!رازش‌ چه‌ بود؟
    مادرش‌ بعدها گفت‌: زيارت‌ عاشورا زياد مي‌خواند. نماز شب‌ مي‌خواند و هميشه‌ اشك‌هايش‌ را با بدنش‌پاك‌ مي‌كرد.

سر انتخاب‌ لوستر حرفشان‌ شد

سر انتخاب‌ لوستر حرفشان‌ شد. بعد از كلي‌ بگو، مگو با هم‌ كنار آمده‌ و لوستر دلخواهشان‌ را خريدند.
    كنار مغازه‌ پيرزني‌ ايستاده‌ بود. مرد از جيبش‌ پول‌ در آورد. پيرزن‌ گفت‌: الهي‌ به‌ دل‌ خوش‌. چراغ‌ خونه‌آخرتتون‌ روشن‌ باشه‌! محتاج‌ نيستم‌ جوون‌. منتظر نوه‌ام‌ اينجا ايستاده‌ام‌.
    زن‌ و مرد جوان‌ خجالت‌ كشيدند، نه‌ به‌ خاطر آنكه‌ فكر كرده‌ بودند پيرزن‌، گداست‌، چراغ‌ آخرت‌ را ازكجا بايد مي‌خريدند؟!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 14:43  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
Mahasti Picture
     
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:48  توسط حسن ظهرابی کهنکی  | 
صحبتي با خدا و خلق خدا

ديشب داشتم خودم را مرور ميكردم
صفحه به صفحه دلم را ....روزهايم را ....
همه جا ، جاي پاي خدا را ديدم ، هرجا كه گام برداشته بودم
و خاطراتم نيز تلخ و شيرين ، زشت و زيبا .... بعضي از جاها جاي پايش را خالي ديدم ، و تنهايي خود را ديدم ، همانجاهايي بود كه غرور كنارم گام برداشته بود ، همانجائي بود كه حسد آتش به خرمنم زده بود، همانجايي بود بجاي حضرت دوست دل به دوست داده بودم و آنگاه شروع به صحبت با خدا كردم ....
الها....
الها اين بنده ات با حكم ازل چگونه كنار بيايد؟
وقتي تهي است چگونه كوشش كند ؟ بي سرمايه ؟!
بنده اي كه هيچ نيست ، چگونه خودش ميتواند از عهده امورش بر آيد؟
الها ؛ وقتي كرم و رحمت از تو است پس غم و شادي او نيز با خود تو است .
وقتي شفقت و حكمت از تو است پس رام كردن نفس سركش بنده ات نيز با خود تو است .
اينگونه بنده ات را از زنجير ذلت آزاد ميكني و به ريسمان الهيت وصل ميكني با رحمتت ؛ كرمت ؛ شفقتت ؛ حكمتت ؛مستوريت ؛ صمديت ؛ تدّبرت ......
آنگاه به بنده اي كه به جز تو كسي را ندارد ميگويي:
وقتي تنها شدي و در جستجوي تكيه گاهي محكم هستي ؛برمن توكّل كن .
پس از آن بنده ميگويد:
خدايا هيچكس نميدونه توي دلم چي ميگذره ؟ گفتي : ان الله يحول بين المرؤ و قلبه ... ( خدا حائل است ميان انسان و قلبش )
خدايا غير از تو كسي را ندارم ؟ چة كنم ؟ گفتي : نحن اقرب اليه من حبل الوريد (ما از رگ گردن به تو نزديكتريم )
خدايا من خيلي گرفتارم مگر فراموشم كرده اي ؟ گفتي : فاذكروني اذكركم ..... ( مرا ياد كنيد تا ياد شما باشم )

ن.ت . همواره در همه امورت به خدا توكّل كن و به ياد خدا باش ، بدان كه خداوند هيچگاه تنهايت نميگذارد

مادر دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 12:20  توسط حسن ظهرابی کهنکی  |