حضرت رسول اکرم (صلوات الله علیها) میفرمایند:
هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد ، از آتش جهنم دور می ماند.
حرف خودمونی:همه
می دونیم که هیچ جوره نمی تونیم از محبت های بیشمار پدر و مادر عزیزمون به
هیچ نحوی قدردانی کنیم و کاری کنیم که گوشه ای از محبت هاشون رو جبران
کنیم ولی میتونیم با محبت و احترام بی مثل و مانند به این دو فرشته دل
اونها رو از خودمون راضی نگه داریم.
با آرزوی اینکه هیچ وقت پدر و مادر عزیزت رو از خودت نرنجونی و همیشه با عشق و محبت به این دو فرشته زیبای زندگیت نگاه کنی.
با آرزوی سعادت،کمال و سلامتی و طول عمر بینهایت برای همه پدر و مادرهای عزیز و دوست داشتنی.
درخواست خودمونی:برای یکبار هم که شده دست و پای پدر و مادر عزیزت رو ببوس لذتش رو خودت میفهمی.
دوست دارم
دوست دارم با تو در باران قدم بزنم و تو را
که به زلالی باران هستی در کنارم داشته باشم
دوست دارم تو را که سرسبز ترین خاطره ذهنم
هستی.برای همیشه چون ترانه های کودکی ام
زمزمه کنم.دوست دارم فقط تو را از خدا آرزو
کنم .فقط تو را ....
....................
مادرم بیتو فردایی ندارم
سلامی به گرمی آفتاب به تمامی مادران ایران زمین
سال نو رو به تمام مادران تبریک عرض میکنم مخصوصا به مادر خودم
دست همتونو میبوسم بهشت زیر پای مادران است
یك سخنران معروف در مجلسی كه دویست نفر در آن حضور داشتند، یك اسكناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه كسی مایل است این اسكناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسكناس را به یكی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم كاری بكنم.
و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسكناس را مچاله كرد و باز پرسید: چه كسی هنوز مایل است این اسكناس را داشته باشد؟
و باز دستهای حاضرین بالا رفت.
این بار مرد، اسكناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال كرد و با كفش خود آن را روی زمین كشید بعد اسكناس را برداشت و پرسید: خوب حالا چه كسی حاضر است صاحب این اسكناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهائی كه من سر اسكناس آوردم، از ارزش اسكناس چیزی كم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همینطور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی كه می گیریم یا مشكلاتی كه روبرو می شویم و احساس می كنیم كه دیگر پشیزی ارزش نداریم و كسی به ما توجهی ندارد و خود را شكست خورده می دانیم، ولی اینگونه نیست و صرف نظر از اینكه چه بلائی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را به عنوان یك انسان كامل از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی كه دوستمان دارند وخدای بزرگ، آدم پر ارزشی هستیم.

یاد دارم کودکی بودم خرد
با صدای گرم مادر
هر صبحدم
در میان بستری نرم و تمیز
می گشودم چشم بر نور سفید
می گشودم دل بر نور امید
یاد دارم سفره خانه ما
بوی سنت می داد
داخل خانه ما
جلوه ای زیبا داشت
از زن ایرانی
جلوه ای از یک شمع
ذره ذره می سوخت
و نداشت پرو ایی
که به آخر برسد
کودکم هوش بدار
قبر مادر اینجاست
جای مادر خالیست
دل من تنگ شده
مادرم دیگر نیست

تو به من خنديدي
و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه
سيب را دزديم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلوده به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق اين پندارم
كه چرا
خانه كوچك ما سيب نداشت
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد،
گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد،
بدین سان بشکند در من،
سکوت مرگبارم را.........
کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه ؟
اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه ؟
دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور
وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو میبره
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی میپره
باید تو رو پیدا کنم هر روز تنها تر نشی
راضی به با من بودنت حتی ازین کمتر نشی
پیدات کنم حتی اگه پروازم رو پر پر کنی
محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی
| فداي تو مادر دوستت دارم
نور ديدهام، فصل جدايي ظاهري ما از هم فرا رسيد و تو براي درس خواندن راهي دياري ديگر شدهاي. انگار همين ديروز بود كه پرستار سفيدپوش با لبخند زيبايش تو را براي اولين بار در آغوشم گذاشت. تو پسر عزيزم را، با آن صورت پف كرده و دستها و پاهاي كوچك و تپل. دكتر گفت تو پهلوان همه نوزاداني بودي كه آن روز در آن بيمارستان به دنيا آمدي. شايد به همين خاطر پدرت اسمت را پوريا گذاشت تا نه فقط در ظاهر كه خوي پهلواني را هم در خود بپروراني. و زمان چه زود ميگذرد... |
| علي اي هماي رحمت
همه شور شهريار شعري مي شود در مدح «سحاب رحمت » و عالِمي در دياري ديگر شعر و شاعر را در روياي صادقه اش مي بيند و اين بهانه اي مي شود براي ديدارشان كه با هم بگويند: | |
| جسم خاکي
جسم خاكي، دل آسماني. تن سوزي و دل آرامي. شعبان ميرود و منِ منتظر، روزهدار عاشقي ميشوم كه از «واسع دعائي اذا دعوتك» مناجات شعبانيه به ربنّاي سي غروب رمضان ميرسد. پس هر غروب بلند ميخوانم: «ربنّا لا تزع قلوبنا بعد اذ هديتنا وهبّ من لدنك رحمه انك انت الوّهاب». ماه دلدادگي ديگري در راه است. ماه نزول كتاب جاويدان و «اغفرلي تلك الذنوب العظام». ماهي كه براي درك شب قدرش به معرفت فاطمه (س) رو ميآورم. پس روزهدار عاشقي ميشوم كه از فراق گل يار، گلاب قرآن و عترت را ميبويد. | |
| دختر چشم بادامي آويزي از ماهي بر گردنش داشت...
دختر چشم بادامي آويزي از ماهي بر گردنش داشت. ماهي زنده در محفظهاي كوچك و پلاستيكي بهشكل قلب اسير بود و با اكسيژن فشرده فقط سه ماه فرصت زندگي داشت. او از ميان آبها آمده بود تادخترك چيني براي نود روز سعادتمندتر زندگي كند€ >يوي< يا ماهي با خودش خوشبختي آورده بود و>ليانو< مخترع گردنبند به بهاي بدبختي و مرگ او چنين چيزي را باعث شده بود. | |
| زيباست او
داشتم به زيبايي خدا فكر مي كردم و اينكه بي نهايت زيبايي او يعني چه؟ به ذهنم آمد بنويسم: | |
| چند وقتي است
چند وقتي است يك طوطي مهمان خانهمان شده. نه مثل آن طوطي مثنوي. نه، از هندوستان نيامده كه از لب مرز و به گفتة فروشندهاش در پاكستان به دام شكارچي افتاده. بگذريم، مهم اين است كه از طوطيها چيزي نميدانستم و به خاطر آن ناچار شدم از اين و آن بپرسم. بخوانم و در اينترنت جست و جو كنم. حتي كار به دامپزشك و مولتي ويتامين كشيد. طوطي تحميل شده را از روي مهر به فرزندم پذيرفتم اما كمكم مهر او به دل همهمان نشست. كاسكو است اما تا مدتها ساكت بود. بيپر و زشت. صاحب قبلي ظاهراً چندان به او نرسيده بود. او مثل ما آدمها نيازهايي دارد. غذايش تخمه و شاهدانه و ذرت است. وقتي آب ميخورد و سرش را بالا ميگيرد نميدانم چرا فكر ميكنم ميگويد سبحان ا.... اگر تنهايش بگذاريم، قهر ميكند و صدايي از او در نميآيد. هر وقت نگاهش ميكنم فوراً كلمات جنگل، بوي چوب، آزادي و طوطيها در ذهنم تداعي ميشوند. جاي او در جنگل سبز است نه خانة آجري ما. مطمئن نيستم كه ما بتوانيم او را از تنهايي در آوريم و او هم. اغلب پشت پنجره بيرون را نگاه ميكند و صدايي كه بيشتر شنيده يعني دزدگير ماشينها را در ميآورد و گاهي شبيه كلاغ صدا ميدهد. اين طوطي شهر زده صداي مردي را كه هر روز با وانت از كوچهمان رد ميشود و با بلندگو كابينتها و اسبابهاي زيادي خانهها را ميخرد، تقليد ميكند. اصلاً چه فرقي ميكند كه بگويد «تو مثل گلي» يا «قارقار» كند، مهم اين است كه هر چيزي در اين عالم بايد در جاي خودش باشد! طوطيها در جنگل و آدمها در شهر. شايد به همين خاطر است كه گاهي بچهها در جنگل مورد پذيرش گرگها يا ميمونها قرار ميگيرند و درست مثل آنها زوزه ميكشند. سرگذشت مستندشان را گاهي در مجله مينويسيم. | |
| بانو، حاجيه پاپي سلام. منم،...
بانو، حاجيه پاپي سلام. منم، همان كه در مسجد شجره با هم محرم شديم. چقدر نگران بودي و دنبالكسي ميگشتي تا به نيابت از تو نماز طوافت را بخواند، چون گفته بودند كه تلفظت اشكال دارد! و منچقدر خوشحال بودم كه همه را درست ادا كردهام! گوشه لباسم را ميكشيديد كه: «روله خو تو بو تا ما همبوييم» يعني عزيزم تو بگو تا ما هم بگوييم. دوستانت ميگفتند خدا را خوش نميآيد كه من تنها برايخودم بگويم. هي ميگفتم حاجيه پاپي بگو لبيك و تو ميگفتي لبيك! و بعد از چند بار تمرين آخر سرگفتي: «مه نتونم» يعني من نميتوانم. حاجيه پاپي به همان كربلايي كه رفتهاي قسم كه مهمتر از لفظتنيت توست، همانطور كه حي بلال به حي خيليها ميارزيد. باور كن قطرههاي اشك تو را كبوترانمسجد شجره به خاطر سپردند و زمين مسجد همانطور كه سر به سجده گذاشتي فرداي قيامت به زبانآمده و شهادت خواهد داد كه تو خالصانه نماز خواندي. | |
| عيد بهانهاي است براي پاك كردن شيشههاي پنجره...
عيد بهانهاي است براي پاك كردن شيشههاي پنجره و پنجره روزني است براي سلام كردن به همسايهخانه، آدمهايي كه در برج آجري با ما زندگي ميكنند. اي همسايه خانه، آش يزدي و نذري و محبت همهشما نمك گيرمان كرده، از ما راضي باشيد. | |
| با فاميل دور هم نشستهايم...
با فاميل دور هم نشستهايم. پسر جوان در جمع نشسته اما با ما نيست. يا با تلفن همراهش حرفميزند يا مرتب پيام كوتاه ميفرستد. گاهي تبسم ميكند، گاهي اخم. حركات صورتش مملو از هيجاناتمختلف است و سريعتر از هر ماشين نويسي، پيامها را تايپ ميكند، بيآنكه حتي به صفحه كليدموبايلش نگاه كند. | |
| پاهايت را هر كجاي زمين كه بگذاري آن را به خاطر خواهد سپرد
پاهايت را هر كجاي زمين كه بگذاري آن را به خاطر خواهد سپرد. جاهايي قدم بگذار كه وقتي فيلم تكرارگامهايت را گذاشتند از مكانهاي رفته پشيمان نشوي. ميترا سهيل | |
| مثل «كنعان»
مثل «كنعان» | |
| اولين دو برادر، مسابقه اخلاص
اولين دو برادر، مسابقه اخلاص | |
| بارها گريه كرده بود، خيلي زياد...
بارها گريه كرده بود، خيلي زياد. اما به چيزي كه ميخواست، نرسيده بود. از آوارگي خسته شده بود اماانگار خستگي به تنهايي كافي نبود. او هنوز به اطرافيانش اميد داشت. به برادرش، به دوستش و به آن آدمخيرخواه. | |
| جسدش بعداز گذشت اين همه سال، سالم سالم بود...
جسدش بعداز گذشت اين همه سال، سالم سالم بود و بوي گل ميداد. وقتي گروه تجسس او را از زيرخاك بيرون كشيدند، انگار تازه شهيد شده بود. خاك جنوب از اين كه مونس پاكي را از آن جدا ميكردند،غمگين شد. هيچ موجودي زير خاك جرأت نكرده بود حتي به بدن او نزديك شود. همه با او در صلح بودند!رازش چه بود؟ | |
| سر انتخاب لوستر حرفشان شد
سر انتخاب لوستر حرفشان شد. بعد از كلي بگو، مگو با هم كنار آمده و لوستر دلخواهشان را خريدند. | |
ديشب داشتم خودم را مرور ميكردم
صفحه به صفحه دلم را ....روزهايم را ....
همه جا ، جاي پاي خدا را ديدم ، هرجا كه گام برداشته بودم
و خاطراتم نيز تلخ و شيرين ، زشت و زيبا .... بعضي از جاها جاي پايش را خالي ديدم ، و تنهايي خود را ديدم ، همانجاهايي بود كه غرور كنارم گام برداشته بود ، همانجائي بود كه حسد آتش به خرمنم زده بود، همانجايي بود بجاي حضرت دوست دل به دوست داده بودم و آنگاه شروع به صحبت با خدا كردم ....
الها....
الها اين بنده ات با حكم ازل چگونه كنار بيايد؟
وقتي تهي است چگونه كوشش كند ؟ بي سرمايه ؟!
بنده اي كه هيچ نيست ، چگونه خودش ميتواند از عهده امورش بر آيد؟
الها ؛ وقتي كرم و رحمت از تو است پس غم و شادي او نيز با خود تو است .
وقتي شفقت و حكمت از تو است پس رام كردن نفس سركش بنده ات نيز با خود تو است .
اينگونه بنده ات را از زنجير ذلت آزاد ميكني و به ريسمان الهيت وصل ميكني با رحمتت ؛ كرمت ؛ شفقتت ؛ حكمتت ؛مستوريت ؛ صمديت ؛ تدّبرت ......
آنگاه به بنده اي كه به جز تو كسي را ندارد ميگويي:
وقتي تنها شدي و در جستجوي تكيه گاهي محكم هستي ؛برمن توكّل كن .
پس از آن بنده ميگويد:
خدايا هيچكس نميدونه توي دلم چي ميگذره ؟ گفتي : ان الله يحول بين المرؤ و قلبه ... ( خدا حائل است ميان انسان و قلبش )
خدايا غير از تو كسي را ندارم ؟ چة كنم ؟ گفتي : نحن اقرب اليه من حبل الوريد (ما از رگ گردن به تو نزديكتريم )
خدايا من خيلي گرفتارم مگر فراموشم كرده اي ؟ گفتي : فاذكروني اذكركم ..... ( مرا ياد كنيد تا ياد شما باشم )
ن.ت . همواره در همه امورت به خدا توكّل كن و به ياد خدا باش ، بدان كه خداوند هيچگاه تنهايت نميگذارد
مادر دوستت دارم